تبلیغات
بصیر شدن
                                               بصیر شدن





ألا و لایَحمِلُ هذا العَلَم إلّا أهلُ البَصَرِ و الصَّبر
کرکره ها پایین!
شنبه 14 خرداد 1390

بسم ربّ الشّهداء و الصّدّیقین

بی هیچ حرف و توضیحی این وبلاگ برای همیشه تعطیل است.

هر بدی که دیدید حلال کنید.

آدرس وبلاگ جدید من:

www.amire-hezbollah.mihanblog.com

التماس دعا

یاعلی

ارسال شده توسط رمضانپور در ساعت 06:07 ب.ظ | نظرات()
امام خامنه ای را دوست داریم چون...
جمعه 6 خرداد 1390

مدّتی می شود که چند نفر(شاید هم یک نفر ولی با اسمهای مختلف) برایم پیغام می گذارد و با لحن توهین آمیزی از من سؤال می کند که چرا رهبر عزیزمان امام خامنه ای را دوست داریم و می گوید که ما از ایشان پیروی کورکورانه می کنیم و حقیقتاً نمی دانیم چرا ایشان را دوست داریم!(علّت تأیید نکردن این کامنتها فقط توهین آمیز بودن لحن و استفاده از کلمات زشت است و گرنه ترسی ندارم از تأیید سؤالاتشان و جواب دادن به آنها. نمی دانم چرا بعضیها می خواهند با دعوا حرفشان را به کرسی بنشانند وقتی می شود منطقی و آرام حرف زد؟)

کلّاً سؤالاتی که ایشان پرسیدند مرا به یاد کامنتهایی انداخت که سال گذشته شخصی به نام "عاشق اسلام ناب محمّدی" در سایت جناب آقای قدیانی(قطعۀ مقدّس26) می نوشت. البتّه ایشان اینطور توهین آمیز نمی نوشتند ولی سؤالات ایشان مثل همین آقا یا خانمی بود که مدّتی است برای من می گذارد. در آنجا من جوابی به این بندۀ خدا دادم و الآن هم همان جواب را در اینجا خطاب به این خانم یا آقا و کسانی که مثل ایشان فکر می کنند می دهم(خدا همۀ ما را به راه راست هدایت کند). ببینید آقا یا خانم محترم، من خودم رهبر را خیلی دوست دارم. بیشتر از جانم. امّا به شما حق می دهم. اگر ما ایشان را دوست داریم باید بدانیم چرا دوستش داریم. و همینطور اگر مخالفیم باید دلیل محکمی برای مخالفتمان داشته باشیم. من دلیل دوست داشتنمان را می گویم، امیدوارم شما هم دلیل محکم و خوبی برای مخالفتتان داشته باشید. فقط از شما خواهشی دارم. اینکه یک لحظه بغض و کینه تان را کنار بگذارید و بی طرفانه نوشته های مرا بخوانید.

و امّا دلیل علاقۀ ما به امام خامنه ای(مدّظلّه العالی):

اصلاً کاری ندارم و برام اصلاً مهم هم نیست که بدانم شما دخترید یا پسر؟ بی حجابید یا با حجاب؟ نماز خوانید یا نه؟ اعتقاداتتان به خودتان مربوط است. ولی عزیز من، این را مطمئنّم که لااقل مسلمان و شیعه اید و دین دیگری ندارید(این را از صحبتهایتان می شود فهمید!) از کامنتتان این را هم فهمیدم که امام زمان(عجّل الله تعالی فرجه الشّریف) را به عنوان امام دوازدهم و معصوم چهاردهم قبول دارید. خدا را هم محال است قبول نداشته باشید. شما حرفی زده بودید که مضمونش این بود که اینکه ما می گوییم ایشان ولی فقیه هستند اشتباه است. چون ممکن بود جای آیت الله خامنه ای هر کس دیگری باشد و آن شخص صالح باشد یا نباشد. امّا دلیل اینکه ما به رهبر جامعۀ اسلامی می گوییم ولی فقیه: این را قبول دارید که امام زمان مثل خورشید پشت ابر هستند و همانطور که از خورشید پشت ابر بهره مند می شویم، از امام زمان هم بهره مند می شویم؟ روزی یکی از یاران نزدیک حضرت امام حسن عسکری(علیه السّلام) از امام پرسیدند: امّت اسلام چگونه از وجود فرزند شما بهره مند می شوند در حالی که شما می فرمایید ایشان از نظرها غایب می شوند؟ چه کسی هدایت امّت اسلام را به عهده می گیرد؟

امام حسن عسکری از قول امام صادق ـ علیهما السلام ـ نقل کردند:«مَن کانَ مِنَ الفقهاء صائناً لنفسه و حافظاً لدینه و مخالفاً علی هواه و مطیعاً لِأمر مولاه. فَلِلعوامّ أن یُقَلِّدوهُ و ذلک لایکون ألاّ بَعضَ فقهاء الشیعه.

از فقها آن کس که پرهیزکار و حافظ دین و مخالف هوای نفس و مطیع اوامر و احکام خدا باشد، عامّۀ مردم باید از او تقلید نمایند.»

تقلید کامل در تمامی افعال به معنی آن است که در همۀ امور، مرجع و مقلّد مسلمین فقیه است، و ادارۀ امور اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، و مدیریت جامعه اسلامی باید به دست فقیه انجام گیرد.

ضمن اینکه خداوند متعال در قرآن کریم می فرماید:«یا ایّها الّذین امنوا اطیعوا الله والرّسول و اولاالامر منکم.» درتفاسیر قرآن آمده است که این اولاالامر جانشینان پیامبر اکرم(صلوات الله علیه) و کسانی هستند که در زمان غیبت رهبری جامعۀ اسلامی را به عهده می گیرند.

دلایل و مدارک زیادی وجود دارد که ایشان ولی فقیه و رهبر ما هستند. از همۀ اینها هم بگذریم علمایی زیادی ایشان را تأیید کردند. ببینید برادر یا خواهر من، شما نمی توانید همۀ علما را نادیده بگیرید و قبولشان نداشته باشید که اگر اینطور باشد با عرض معذرت شما با خودتان مشکل دارید و باید در اعتقاداتتان تجدید نظر کنید! انسان بالاخره باید به یک صراطی مستقیم باشد! و اینکه می فرمایید ممکن بود به جای ایشان کسی مثل منتظری رهبر باشد! امّا نه. ممکن نبود. اگر ممکن بود حتماً می شد. خدا عالم الغیب السّماوات و الارض است. می داند که چه کسی خوب است و چه کسی بد. سالهای سال مردم فکر می کردند منتظری خوب است و فرد مناسبی برای رهبری است. قائم مقام رهبر هم بود. امّا خدا می دانست که ایشان نه به خاطر بدیهایش، به خاطر ساده لوحی اش فرد مناسبی نیست. امام خمینی(رحمةالله علیه) هم به ایشان تذکّر می دادند شاید به راه راست برگردد. ولی برنگشت. پس خداوند متعال خیانتش را آشکار کرد تا همگان بدانند که این شخص مناسب نیست. ما الآن دیگر امام و وحی و ... که در دسترس نداریم که بدانیم چه کسی خوب است و چه کسی بد. خدا اینطوری به ما نشان داد. شک نکنید اگر امام خامنه ای خدای نکرده خوب نبودند، خیلی پیشتر از اینها ایشان هم رسوا می شدند. همانطور که مخالفین نظام مقدّس جمهوری اسلامی روز به روز دارند رسوا و رسواتر می شوند. شما در مورد طرفداران مولایمان حرفهایی زدید که ظاهراً از ایشان بدیهایی دیدید. راست و دروغش پای خودتان بر فرض اینکه راست بگویید اگر از طرفداران تندروی آقا بدی دیدید یا دیدید که دفع حدّاکثری می کنند و از این قبیل کارها، حق ندارید به خودشان نسبت بدید. این مثل این می ماند که بگوییم ایران یه کشور اسلامی است. ولی در آن حجاب رعایت نمی شود، نزول خواری می شود، قتل، جنایت، دزدی و هزار و یک کثافت کاری دیگر در آن انجام می شود. اگر اسلام این است، نعوذ بالله پس به درد نمی خورد!! در حالی که اینطور نیست. اصل اسلام خوب است و اگر در یک جامعه، اسلام واقعی وجود داشته باشد آنجا بهشت می شود. این ماییم که طبق قوانین اسلام یا بر خلاف آن عمل می کنیم. این را می خواهم بگویم که امام خامنه ای خودشان انسان خیلی خوب و شریفی هستند. امّا اگر منِ مدّعی پیروی از ولایت عمل زشتی انجام دادم، شما نمی توانید بگویید که اگر دوستدار خامنه ای این کار را کرده، پس خودش هم اینطوری است!

حالا از شما سؤالی دارم(این سؤال را از هر کدام از  هم عقیده های شما پرسیدم جواب نداد). تعداد دوستداران آقا بیشتر از هر کس دیگری است. این را به وضوح می شود از راهپیمایی ها و ... فهمید که وقتی به رهبرشان توهین شد میلیونها انسان(با هر دین و مذهبی)به خیابانها آمدند و از ایشان دفاع کردند. فرض کنید ما بی دلیل ایشان را دوست داریم. ولی شما از ما با این کثرت جمعیت دلیل می خواهید. ولی کسانی که با رهبری مشکل دارند تعدادشان خیلی کم است و در اقیانوس عظیم ملّت گم می شوند. شما که مخالفید چرا مخالفید؟ چه دلیلی دارید که می گویید ایشان هنوز مجتهد نشدند؟ روی چه حساب و سند و مدرکی می گویید آدم درستی نیستند و جنایتکارند و ...؟!!! بر اساس کدام سند و مدرک می گویید ساده زیست نیستند؟ دلیلتان جز یک کینه و بغض شخصی چیز دیگری است؟ شما به ما می گویید پیروی کورکورانه می کنیم و نمی دانیم چرا دوستشان داریم. امّا من به شما عرض می کنم هر کدام از ما به هر حال دلیلی برای علاقه مان به ایشان داریم. امّا خود شما مخالفت کورکورانه می کنید. نمی دانید برای چه ولی از ایشان بدتان می آید. می شود بدانم چرا بدتان می آید؟

امثال شما روزی هزار بار از ما دلیل خواستید و ما هر بار جوابتان را دادیم. هر کداممان دلایل خودمان را گفتیم. اینها هم که الآن گفتم بخشهای خیلی کوچکی از دلایل علاقۀ ما به رهبری بود که اگر بخواهم همۀ آنها را بگویم تا هفتۀ بعد باید به طور مداوم بنشینم و تایپ کنم. ولی شما حتّی یک بار نیامدید منطقی دلیلتان را بگویید. اگر محض رضای خدا فقط یک دلیل منطقی برایم بیاورید، قول می دهم من هم مخالف رهبری شوم و خودم هم به شما بپیوندم و در جهت سقوط نظام جمهوری اسلامی و ولایت فقیه گام بردارم! این را جدّی گفتم. به شرط اینکه یک دلیل محکم و منطقی بیاورید.

*مولایم امام خامنه ای*

 

ارسال شده توسط رمضانپور در ساعت 09:48 ق.ظ | نظرات()
بنی آدم اعضای یکدیگرند
سه شنبه 24 اسفند 1389

بسم ربّ الشّهداء و الصّدّیقین

إنَّ مَثَلَ بَنی آدَمَ فی تَوادِّهِم و تَعاطُفِهِم وَ تَراحُمِهِم کَالجَسَدِ الواحِد. إذَااشتَکی مِنهُ عُضوٌ تَداعی لَهُ سائِرُالجَسَدِ بِالسَّهَرِ وَالحُمّی.«پیامبر اکرم(صلوات الله علیه)»

بنی آدم اعضای یکدیگرند

که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

به وضوح می توان دید که پیامبر اسلام فرمودند بنی آدم اعضای یکدیگرند. نفرمودند بنی آدمی که مسلمانند و یا بنی آدمی که ایرانیند و یا بنی آدمی که شیعه اند و ... بنی آدم یعنی همۀ انسانهای روی کرۀ زمین، بدون در نظر گرفتن دین و نژاد و رنگ و ملّیّت و مذهب و... . پس بی معنی است گفتن این حرف بی پایه و اساسی که مزدوران جهان در ذهن عدّه ای بی بصیرت کردند که:«بابا! ملّت خودمون دارن از گشنگشی می میرن و جوونا بیکارن و ... بعد می خوایم به گدا گشنه های کشورای دیگه کمک کنیم؟! چراغی که به خونه رواست به مسجد حرومه!» به این طرز تفکّر باید گفت مسلمانی به کنار، اگر انسانیت داشته باشیم اینطور نباید فکر کنیم. جالب است بعضیها که اینگونه حرف می زنند، به مستضعفین هموطن خود نیز کمک نمی کنند و فقط از دولت انتظار دارند کاری بکند.

این مقدّمه را گفتم تا بگویم اگر ما خودمان را مسلمان می دانیم و پیرو دین پیامبر اسلام، حضرت محمّد مصطفی(صلوات الله علیه و علی آبائه الطّاهرین)، بر ما واجب است فراموش نکنیم همنوعانمان را که...

1ـ در بحرین و مصر و لیبی و تونس و ... برای آزادی کشورشان از چنگال مزدوران ستمگر به خاک و خون کشیده شده اند.

2ـ ملّت درد کشیدۀ ژاپن را که گرفتار زلزله و سونامی و بدتر از همۀ اینها تشعشعات رادیواکتیوی نیروگاههای هسته ای هستند.

3ـ مردم مسلمان زلزله زدۀ پاکستان که هنوز سرپناه خوبی برای ادامۀ زندگی ندارند.

اگر کاری از دست هر کداممان برمی آید برای این عزیزان بکنیم که بسم الله و اگر نه لااقل می توانیم برایشان دعا کنیم. چقدر زیبا گفت سعدی شیرین سخن در ادامۀ این شعر:

توکز محنت دیگران بی غمی

نشاید که نامت نهند آدمی

ولی امّت حزب الله جمهوری اسلامی ایران محال است همنوعانش را فراموش کند و در خوشیهای خودش، غم و اندوه دیگران را نیز در نظر می گیرد. چه اینکه در آخرین جمعۀ سال 1389 باز حماسه ای دیگر می آفریند و در حمایت از مردم آزادیخواه کشورهای مصر و لیبی و تونس و بحرین قیام می کند و مثل با فریادهای دشمن شکنش لرزه بر اندام ستمگران جهان می اندازد. هم آنان که از تأثیرگذاری انقلاب ایران بر کشورهای منطقه به هراس افتادند و کاسۀ چه کنم چه کنم به دست گرفته اند. آنها چون می دانند از بین رفتنی هستند، به این روز افتادند. وعده ای که پیامبر اسلام از قول خداوند متعال دادند حق است که فرمودند:«اَلمُلکُ یَبقی مَعَ الکُفر، وَ لا یَبقی مَعَ اظُّلم.»(یک دیار با کفر باقی می ماند ولی با ظلم نه.)

شعار امّت حزب الله جمهوری اسلامی ایران مثل همیشه چنین است:

                                    مرگ بر آمریکا

                                    مرگ بر اسرائیل

                                    مرگ بر انگلیس

و از همه مهمتر

                                    مرگ بر آل سعود

(یا به عبارتهای بهتر)

                                    مرگ بر آل سقوط

یا

                                    مرگ بر آل صهیون!

خواهران و برادران عزیز و غیرتمندم، مبادا شیرینی فرارسیدن سال جدید، ما را از اندوه کشورهای مسلمان منطقه و همچنین سختیهای مردم زلزله زدۀ ژاپن و پاکستان غافل کند. سر سفرۀ هفت سین، بعد از دعای برای سلامتی و تعجیل در فرج مولایمان حضرت بقیةالله الاعظم(روحی فداه)، برای پیروزی اسلام و مردم مسلمان کشورهای منطقه بر کفر و ظلم و برای مردم کشورهای زلزله زدۀ پاکستان و ژاپن دعا کنیم.

اگر پسته ای، تخمه ای چیزی می شکنیم، فراموش نکنیم باید استخوانهای ابر قدرت زورگو و خونخوار جهان یعنی آمریکا و اسرائیل را هم بشکنیم  و زیر دندانهایمان خرد کنیم و اگر در آسایش مشغول جشن گرفتن هستیم و شادی می کنیم و در امنیت به مسافرت می رویم، فراموش نکنیم مردم پاکستان و ژاپن را که آواره هستند و سرپناهی برای زندگی ندارند و هر لحظه در هراس زندگی می کنند.

پیشاپیش فرارسیدن سال 1390 را تبریک عرض می کنم و برای همۀ مسلمانان جهان سربلندی و عزّت را آرزو می کنم.

کاش امسال، سال ظهور باشد...

ارسال شده توسط رمضانپور در ساعت 09:20 ق.ظ | نظرات()
بدون شرح!
جمعه 13 اسفند 1389

بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیم

 

... وَ إذ قالَت طَائِفَةٌ مِنهُم یَا أهلَ یَثرِبَ لَا مُقَامَ لَکُم فَارجِعُوا وَ یَستَأذِنُ فَرِیقٌ مِنهُمُ النَّبِیَّ یَقُولُونَ إنَّ بُیُوتَنَا عَورَةٌ وَ مَا هِیَ بِعَورَةٍ إن یُرِیدُونَ إلَّا فِرَاراً(13) وَ لَو دُخِلَت عَلَیهِم مِن أقطَارِهَا ثُمَّ سُئِلُوا الفِتنَةَ لِآتَوهَا وَ مَا تَلَبَّثُوا بِهَا إلَّا یَسِیراً(14) وَ لَقَد کَانُوا عَاهَدُوا اللهَ مِن قَبلُ لَا یُوَلُّونَ الأدبَارَ وَ کَانَ عَهدُاللهِ مَسؤُولَا(15)

 

به نام خداوند بخشندۀ مهربان

... و در آن وقت طایفه ای از کفّار و منافقان دین گفتند: ای یثربیان، دیگر شما را(در اردوگاه) جای ماندن نیست( که همه کشته خواهید شد، از گرد پیغمبر متفرّق شوید و به مدینه) بازگردید. و در آن حال گروهی از آنها(برای رفتن) از پیغمبر اجازه خواسته و می گفتند: خانه های ما دیوار و حفاظی ندارد. در صورتی که(دروغ می گفتند و) خانه هایشان بی حفاظ نبود و مقصودشان جز فرار(از جبهۀ جنگ) نبود(13) و اگر دشمنان دین از اطراف به شهر و خانه هایشان(از پی غارت)هجوم آرند سپس از آنها تقاضای بازگشت به کفر و شرک کنند آنان اجابت خواهند کرد در صورتی که اندک زمانی بیش در مدینه(با آن شرک) زیست نخواهند کرد(و سپس همه هلاک می شوند)(14) و آن منافقان از این پیش(در جنگ احد که اکثر فرار کردند) با خدا عهد محکم بسته بودند که به جنگ پشت نکنند و از عهد خدا پرسش خواهد شد(15)

 

پی نوشت: قابل توجّه...ببینند سرانجام خود را!

ارسال شده توسط رمضانپور در ساعت 10:22 ق.ظ | نظرات()
حضور همیشگی پدر
شنبه 30 بهمن 1389

بسم ربّ الشّهداء و الصّدّیقین

به عموی والدین من لحظۀ رفتنش به جبهه گفتند نرو. اگر بروی و شهید شوی چه کسی از همسر و فرزندان و فرزندی که در راه داری مراقبت خواهد کرد؟ و جواب او این بود:«همان خدایی که جانم را در راه رضای او فدا می کنم از ایشان محافظت خواهد کرد.» و سرانجام رفت و شهید شد و درست در روز چهلمش آخرین فرزندش به دنیا آمد و نام پدر را برای او انتخاب کردند:«علی اکبر».

نمی دانم، شاید به او هم گفتند این بار دیگر به جبهه نرو. تولّد فرزندت نزدیک است. لااقل بمان و به دنیا آمدن اوّلین فرزندت را ببین و بعد برو. خدای نکرده فرزندت به دنیا نیامده یتیم می شود. چه کسی مراقب آنها باشد؟ و شاید او جواب داد من می روم که آنها زندگی خوشی داشته باشند و در امنیت زندگی کنند. آنها خدا را دارند و خود او از ایشان محافظت خواهد کرد.

علی طاهری هم رفت و در سالروز پیروزی انقلاب اسلامی در جبهه های حق علیه باطل به شهادت رسید و تنها دو روز بعد از شهادتش اوّلین و آخرین فرزندش به دنیا آمد. دختری که حالا همچون پدرش برای رضای خدا و دفاع از ولایت فقیه با ضدّ انقلاب مبارزه می کند.

از آنجا که خداوند متعال، خود به صراحت در کتاب آسمانی اش می فرماید:«وَ لا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللهِ اَمواتاً بَل اَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون» چنین مپندارید که این پدر و دختر هرگز همدیگر را ندیدند و پدر لحظۀ به دنیا آمدن دختر عزیزش حضور نداشت. من به یقین می گویم که شهید والامقام علی طاهری قبل از به دنیا آمدن دخترش در همان دو روز راه و رسم زندگی را به او یاد داد و به او آموخت که زندگی سعادتمند در گرو اطاعت از ولایت فقیه است و دختر هم با دیدن جایگاه بالا و والای پدر به خوبی درسهایش را آموخت.

شاید بعضی ها بگویند:«آخی، طفلکی موقعی که چشم باز کرد پدر نبود. وقتی اوّلین کلام را گفت پدر نبود. وقتی تازه راه رفتن را می خواست یاد بگیرد پدر نبود... تا امروز.» امّا چنین نیست. خواهر عزیزم، خود بگو آیا غیر از این است که:«وقتی چشم باز کردی، اوّلین کسی که دیدی پدر بود. وقتی تو را به آغوش مادر سپردند، این پدر بود که در گوشت اذان و اقامه خواند. وقتی اوّلین کلام را گفتی این پدر بود که گفت و تو تکرار کردی. وقتی موقع راه رفتنت شد دستان پدر بود که دستهای تو را گرفت و از جا بلند کرد و تاتی تاتی کردی. وقتی آماده می شدی که به کلاس اوّل ابتدایی بروی این پدر بود که تو را به مدرسه رساند. وقتی از دانشگاه فارغ التّحصیل شدی اوّلین کسی که به تو تبریک گفت پدر بود. هرگاه خدای ناکرده مریض می شدی پدرت هم در کنار مادر شبها تا صبح بر بالینت می نشست و نوازشت می کرد. وقتی سر سفرۀ عقد نشستی بر خلاف تصوّر عدّه ای که می گویند آخی طفلکی پدرش نبود، اوّلین نفر پدرت بود که بعد از بله گفتن روی ماهت را بوسید و تبریک گفت...» و در تمام این لحظات مادر گرامی ات هم حضور داشت. شاید گاهی احساس کرده باشی که دستان مادرت از دستان دیگر مادران گرمتر و مهربانتر است. دلیلش را خودت می دانی. می گویم تا بقیه هم بدانند. گرمی دستان پدر هم در دستان مادر خود را نشان می داد.

و چه بزرگوار مادری داری که شبها برای اینکه بخوابی قصّۀ پدرت را می گفت و تو از همان دوران با راه پدر آشنا شدی و اکنون ادامه دهندۀ آن راه شدی و پدرت را نزد حضرت بقیةالله الاعظم(روحی فداه) روسفید کردی و ایشان مفتخر است به اینکه تنها فرزندش ادامه دهندۀ راه او شد و از نایب بر حق امام زمان حمایت و پیروی می کند.

برای تو، مادر شیرزنت و همسر مهربانت که مرد سه خانه است آرزوی سلامتی و سعادت داریم و از خدا می خواهیم عمری باعزّت و عاقبت به خیری به تو سرباز عزیز امام خامنه ای و خانوادۀ گرم و صمیمی ات عنایت فرماید و نسلی پاک و ولایی از شما دو فرزند شهید ادامه پیدا کند.

 

پی نوشت: خواهر عزیز و مهربانم خانم طاهری، به خاطر تأخیری که در گذاشتن این پست داشتم از شما خیلی خیلی عذر می خواهم. این مطلب که امیدوارم با همۀ ضعف و نقصش بر دل پاکت نشسته باشد مدّتها پیش آماده کرده بودم که درست روز 22بهمن روی وبلاگ بگذارم ولی آنقدر سرم شلوغ شد که فراموش کردم. شب 22بهمن بر روی پشت بامها و روز 22بهمن به یقین پدرت در کنار مادرت و هر دو در کنار تو حضور داشتند. ولی پدر و مادر من برای کاری به مسافرت رفتند و من تنها در هر دو مراسم حضور پیدا کردم. می بینی؟ پدر تو شاید به ظاهر حضور نداشته نباشد ولی اتّفاقاً همیشه و همه جا در کنار توست. هیچ گاه برایش کاری پیش نمی آید که مجبور شود تو را ترک کند. ولی پدر من و پدران ما گاهی اینطور می شود که در کنارمان نباشند.

ارسال شده توسط رمضانپور در ساعت 06:56 ب.ظ | نظرات()
مرگ بر ضدّ ولایت فقیه
پنجشنبه 21 بهمن 1389

بسم ربّ الشّهداء و الصّدّیقین

چیزی قریب به دو سال است که از فتنۀ کثیف و شوم و البتّه بابرکت(!) سبز اموی می گذرد. از همان نخستین روزهای شورش میریزید بی بی سی و شیخ بی سواد و کودن، امّت بابصیرت حزب الله جمهوری اسلامی ایران، پرونده شان را بررسی و حکم را صادر کردند و فقط منتظر اشاره ای از سوی رهبر عظیم الشّأنمان حضرت امام خامنه ای هستند تا آن را اجرا کنند. البتّه همه می دانیم که این قورباغه های سبز لجنی فقط مجریان برنامه ای بودند که نویسنده، تهیّه کننده و کارگردان آن آمریکا و اسرائیل خونخوار هستند. آن وقت فوّۀ قضاییه از طرفی بعد از دو سال و بعد از این همه خونهایی که به ناحق ریخته شد اعلام می کند که قرار است پروندۀ سران فتنه بررسی شود و در نهایت حکم صادر شود و از طرفی هم در بوق و کرنا می کند که با هر کس که در ملأعام  خلافی انجام دهد که احساسات عمومی را برانگیزد فوراً برخورد و حکم صادر می کند و نمونۀ بارزش حادثۀ میدان کاج تهران. یعنی قوّۀ قضائیه آن قدر ضعیف شده است که زورش فقط به چهارتا جوجه قاتل رسیده و از این قاتلان وحشی و بی شرف که دستشان به خون جوانان پاک و بی گناهی آغشته شده که تنها گناهشان عشق به ولایت فقیه و حمایت از آن است(که برای آنها که این نظام و این ولایت را نمی خواهند جرم کمی نیست) غافل مانده است؟ تا چند ماه پیش می گفتیم بله اینها فعلاً فتنه گران بی خرد را آزاد گذاشته اند که با دست خودشان، خودشان را رسوا کنند و همین هم شد. ولی حالا دیگر هیچ بهانه ای پذیرفتنی نیست. دیگر تمام کسانی که فریب خورده بودند و در دامشان افتاده بودند فهمیده اند و برگشته اند و آنها که برنگشته اند، یقیناً هیچگاه هم برنخواهند گشت چون اینان مصداق این آیۀ شریفه هستند که می فرماید:«صُمٌّ بُکمٌ عُمیٌ فهم لا یرجعون» و ایشان در گمراهی آشکاری هستند که هیچگاه از آن برنخواهند گشت.

قوّۀ قضائیه چندین سال است که خودش را دارد به آب و آتش می زند که استکبار جهانی، منافقان کوردل و خبیث را تحویل دهد تا دمار از روزگارشان درآوریم. جناب قوّۀ غذائیه و جناب سرآشپز(!)، شما نقد را ول کرده و نسیه را چسبیده اید؟ اینها که دم دستتان هستند آزادانه هر غلطی می کنند بی آنکه پاسخگوی اعمال شیطانیشان باشند آن وقت شما می خواهید منافقانی را به سزای اعمالشان برسانید که آن طرف مرزها لانه کرده اند و دستتان فعلاً به آنها نمی رسد؟ واقعاً که عجب کار مسخره ای!!!

نمایندگان محترم مجلس، کار شما تحسین برانگیز است، هر چند دیر انجام شد، ولی با حلوا حلوا کردن دهان شیرین نمی شود و با شعار مرگ علیه جوجه فتنه گرانی مثل میریزید و شیخ چنجر(به تعبیر سردار قاسمی)دادن اینها قصاص نمی شوند. هر چه سریعتر کاری باید کرد.

و امّا کسانی که هنوز دمشان به ان فتنۀ سبز گره خورده است، از جمله جناب زبیر که در تریبون عمومی سیما نطق فرمودند و گفتند:«هر گونه عملی خلاف نظام و طبق فتوای امام حرام است...». جناب زبیر، این برائت و اعتراف و اینها به درد نن جون کروبی هم نمی خورد چه برسد به خودت یا مردمی که می دانند سرت در کدام آخور بند است. چرا؟ نخست اینکه به صراحت اسمی از سران فتنه نیاوردی که بگویی دقیقاً منظورت از هرگونه عملی خلاف نظام کدام اعمال است و تو با کدام عمل خلاف نظام مشکل داری؟ دوم اینکه تو با فتوای امام چه کار داری؟ فتوای امام کاملاً مشخّص است. همه می دانیم که حضرت امام خمینی(رحمه الله تعالی علیه) با این اعمال قبیح مخالفند و آن را حرام دانسته اند و ما هم به همین دلیل جلوی شما ایستادیم. تو خودت چه؟ آن را حرام می دانی را جایز؟ اگر حرام می دانی پس سرت در آخور ضدّ نظام چه می کند؟ اگر جایز می دانی پس چرا از امام مایه می گذاری و حرف می زنی؟ شما را با امام چه کار؟ تو نظر خودت را بگو. ببین، دیگر گذشت دورۀ چند پهلو حرف زدن. همین طوری حرف می زنید که هر روز به درد سینه پهلو دچار می شوید.

و امّا جناب صامت. شما دیگر زحمت کشیدید بعد از بوقی تازه یادتان افتاده است که نطقی کنید و البتّه آن نطق هم مثل اظهارات هاشمی به درد نن جون کروبی هم نمی خورد. صامت ظلماتی بیشتر برازندۀ شماست تا ناطق نوری. گوشهای ما دراز نیست که با چهارتا جملۀ دیکته شده و به درد نخور گول بخوریم.

شمایی که لباس پیغمبر پوشیدید و شمایی که خود را منتسب به ایشان می دانید خیانت بزرگی هم به پیامبر عظیم الشّأن اسلام و جانشینانش کردید و هم به نظام مقدّس جمهوری اسلامی و هم... شما به خدا و خودتان هم خیانت کردید جزای خیانت چیزی جز مرگ نیست. پس:

مرگ بر ضدّ ولایت فقیه

 

پی نوشت: تعدادی از دوستان از نبودنم نگران شدند. از ایشان شدیداً عذرخواهی می کنم. مدّتی مشکلی برایم پیش آمد و بعد از آن هم ازدواج برادرم وقتم را گرفته بود و فرصت سر خاراندن هم نداشتم.

و امّا در مورد عدم حضورم در قطعه، دلایلی دارد که مجال بیانش نیست. البتّه من همیشه سر می زنم و از مطالب برادر بزرگوارم، جناب آقای قدیانی بهره مند می شوم و امّا اینکه کامنت نمی گذارم بماند. هر چند اینطور هم نیست که من چند ماه اصلاً کامنت نگذاشته باشم. هر از چندی چیزی می گویم تا بدانید که هستم. آخریش هم قبل از سقوط نامبارک شاه کامنتی در این زمینه گذاشته بودم.

ان شاءالله همۀ دوستان موفّق باشند. نگران من هم نباشید. خدا را شکر تنم سالم است و نفسی که می آید و می رود.

خواهر عزیزم خانم طاهری، لطف شما همیشه شامل حالم بوده و هست. لطفاً آدرس ایمیلی، وبلاگی چیزی برایم بگذار تا آن طور که می دانی برایت پیغام بگذارم نه اینطور عصا قورت داده!!!]نیشخند[

ارسال شده توسط رمضانپور در ساعت 11:16 ب.ظ | نظرات()
فرج نزدیک است!
یکشنبه 17 بهمن 1389

بسم ربّ الشّهداء و الصّدّیقین

هیچکس، حتّی خود مبارزان انقلاب هم بنا به گفتۀ خودشان فکرش را هم نمی کردند این انقلاب به پیروزی برسد. هیچکس فکرش را نمی کرد یا اگر هم فکرش را می کرد، پیش خود می گفت خیالاتی بیش نیست و در این بین تنها یک نفر یقین داشت که این مبارزات نتیجه ای دارد و نتیجۀ آن چیزی نیست جز سرنگونی نظام شاهنشاهی و به پیروزی رسیدن حکومت جمهوری اسلامی.

... و سرانجام این اتّفاق افتاد و انقلاب اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی(رحمه الله علیه) به پیروزی رسید و این پیروزی، ضربۀ مهلکی بود به نظام سرمایه داری و سلطه گری غرب و به خصوص شیطان بزرگ، آمریکا. قبل از آن کشور عزیزمان ایران نه تنها در جهان شناخته شده نبود و تأثیری روی دیگر کشورها نداشت، بلکه تأثیرپذیر نیز بود. امّا حالا کمتر کسی را می توان در سراسر جهان یافت که نام ایران را نشنیده باشد. حالا در هر جای این کرۀ خاکی که نام ایران را می بریم، آن را می شناسند و البتّه آن را با نام امام خمینی می شناسند. چقدر زیبا فرمودند رهبر عظیم الشّأنمان امام خامنه ای:«این انقلاب بی نام خمینی در هیچ جای جهان شناخته شده نیست.»

پس از پیروزی انقلاب اسلامی، توطئه های زیادی کردند و نقشه های زیادی کشیدند تا نظام مقدّس جمهوری اسلامی سقوط کند. سی و دو سال است که هر روز و هر ماه و هر سال وعده می دهند که فلان موقع نظام جمهوری اسلامی سقوط می کند ولی به لطف پروردگار عالمیان و رهبری رهبران عزیزمان امام خمینی و امام خامنه ای این کشور و این نظام همچنان پابرجاست.

سی و دو سال هر چقدر نقشه کشیدند تا صدای این انقلاب به جایی نرسد و این انقلاب صادر نشود، همۀ نقشه هایشان با شکست مواجه شد و روز به روز ایران سرافرازتر و دشمنان آن خوار و خفیف تر و سرافکنده تر شدند.

کجایند کور شده هایی که می خواستند جلوی پیشروی انقلاب اسلامی را بگیرند؟ ببینید! این است نتیجۀ قیام امّت حزب الله ایران اسلامی که هر روز یک کشور به پیروی از انقلاب اسلامی ایران قیام می کند تا خود را از شرّ ظلم حاکم بر کشورمان نجات دهند. حالا نتیجۀ قیام و انقلابمان را در سرتاسر جهان و این اواخر در مصر و تونس و هند و ... می بینیم.

حالا دیگر داریم به آنجایی نزدیک می شویم که همۀ جهان یک چیز می خواهند.

فرج نزدیک است ان شاءالله.

 

پی نوشت:

1ـ مدّتی که نبودم به بزرگواری خود ببخشید. بعد از اتّفاقات جورواجوری که برایم افتاده بود و زخمهایی که نه از دشمن، بلکه از دوستان خورده بودم و ...، نیاز شدیدی به استراحت داشتم. این یک هفته را صرف ریکاوری کردم.

2ـ این پی نوشت کاملاً بی ربط است. جمعه شب داشتم سریال «ستایش» که از شبکۀ سه سیما پخش می شود تماشا می کردم. در قسمتی از این سریال به اشتباه فاحشی برخورد کردم که به شدّت تعجّب مرا برانگیخت. نمی دانم چرا سازندگان فیلم و سریالها به این نکات دقّت نمی کنند. حالا جدای از اینکه در صحنۀ خیابان شهر تهران که زمان جنگ را نشان می دهد، ناگهان با تابلوی بانک شهر و ساختمانهای کاملاً امروزی مواجه می شویم، در قسمتی از این سریال که مراسم ختم محمّد بود، قرآن با صدای استاد بزرگوار و قاری محترم، آقای کریم منصوری پخش شد! فکر کنید سالهای قبل از 68 و صدای استاد کریم منصوری! جلّ الخالق. البتّه ایرادی ندارد. بندگان خدا آنقدر درگیر مراسم ختم محمّد بودند که فراموش کردند به این نکات و اشتباهات فاحش دیگر این سریال هم دقّت کنند!

ارسال شده توسط رمضانپور در ساعت 10:59 ب.ظ | نظرات()
دانشگاه سنگر است، جوان ایرانی تن پرور نیست!
سه شنبه 28 دی 1389

بسم ربّ الشّهداء و الصّدّیقین

روز اوّل که برای تحصیل در رشتۀ جدید وارد دانشگاه شدم، استاد سؤالی پرسید:«شما برای چه به دانشگاه آمدید و این رشته را انتخاب کردید؟»

جواب دانشجویان متفاوت بود:

ـ می خواهم مدرک بگیرم تا پایه حقوقم بیشتر شود.

ـ برای مدرکش درس می خوانم تا نگویند «دختره دیپلمه ست!».

ـ در خانه بیکار بودم و حوصله ام سر می رفت. گفتم مشغله ای برای خودم ایجاد کنم.

ـ برای اینکه سربازی نرم، ترجیح دادم وارد دانشگاه بشم.

ـ من برای خودم اهدافی دارم و برای رسیدن به اهدافم وارد دانشگاه و این رشته شدم.

ـ می خواهم فرهنگ غنی و اصیل کشورم را بشناسم تا بهتر بتوانم از وطنم دفاع کنم.

ـ در دنیایی که «علم» حرف اوّل را می زند و بر من ثابت شده است که علم بهتر از ثروت است، باید درس خواند.

ـ ...

خلاصه هر کس به دلیلی آمده بود. امّا حالا یک ترم تمام شد. حالا وقتی از همان دانشجویان می پرسیم برای چه وارد دانشگاه و این رشته شدید، به جز تعدادی انگشت شمار نظر بقیه عوض شده است:

ـ قبل از این خیلی دوست داشتم در خارج زندگی کنم. ولی حالا که اندکی با فرهنگ اصیل و تمدّن کهن وطنم آشنا شدم، می بینم همۀ چیزهای فرنگی، اصالتش در ایران است و فقط در فرنگ رنگ عوض کرده است.

ـ می خواهم دانش بجویم تا رقیب سرسختی برای مدّعیان علم و قدرت جهان شویم.

ـ می خواهم از دانشم در راه اهداف انقلاب استفاده کنم.

ـ ...

به راستی ما چرا درس می خوانیم؟ اصلاً برای اهداف عالی و والا و برای رقابت با مدّعیان علم و قدرت دنیا، باید چه رشته هایی را بخوانیم؟ کدام رشته ها مهمتر است؟ آیا همه باید در رشته های فیزیک اتمی و هوافضا و مهندسی مکانیک و مهندسی صنایع و پتروشیمی و صنعت و ... بخوانیم تا بتوانیم ادّعا کنیم علم زیادی داریم و قدرت اوّل دنیاییم و ...؟

قبل از پاسخ به تمام این سؤالها و گفتن اصل مطلب، اجازه دهید مطلب دیگری برایتان تعریف کنم که خواندن آن خالی از لطف نیست.

برکت کلاس ما خانمی شصت و سه ساله است که با وجود سنّ بالا و ناراحتیهای جسمی فراوان و مشکلات متعدّد، همیشه سر کلاس حاضر می شود و اتّفاقاً درسشان هم خیلی خوب است و نمره هایشان عالی. ایشان(نام نمی برم چون شاید راضی نباشند) که شاعر و نویسنده ای توانا هستند و چندین کتاب را به چاپ رسانده اند، انگیزه و هدف خود را از آمدن به دانشگاه اینطور بیان می کنند:«من برای اینکه سطح آگاهی و اطّلاعاتم را بالا ببرم تا بتوانم مطالب بهتری بنویسم وارد دانشگاه شدم».

حضور این مادربزرگ عزیز همیشه این حدیث زیبای نبوی را به یادمان می آورد که:«اطلبوا العلم من المهد الی اللّحد(زگهواره تا گور دانش بجوی)» و همیشه با حضور گرمشان دلگرمی خوبی برای ما هستند.

و امّا اصل مطلب؛ دانشگاه یکی از بزرگترین سنگرهای مبارزه با استعمار و استثمار و استکبار و مابقی اس هاست...! مهم نیست در چه رشته ای تحصیل می کنیم. مهم این است در هر رشته ای که هستیم بهترین باشیم. مهم این است به هدف والایی که داریم برسیم و آن غلبه بر استکبار جهانی است. مهم این است درس را نه برای مدرک و فرار از سربازی و پز دادن جلوی خانوادۀ شوهر و ... که برای پیشرفت وطنمان بخوانیم. اگر هر کس در هر رشته ای که مشغول به تحصیل و هر جایی که مشغول به کار است سعی کند بهترین باشد، یقین داشته باشید که جمهوری اسلامی ایران روز به روز بیشتر قلّه های افتخار را فتح خواهد کرد. همه در هر رشته ای که هستند، پزشکی، مهندسی، مدیریت، الهیات، حقوق، کشاورزی، زبان و ادبیات فارسی و زبانهای غیر فارسی و هر رشتۀ دیگری اگر بخواهند می توانند مفید باشند و موجب سرافرازی کشور عزیزمان شوند.

پس ما باید درس بخوانیم و خوب هم درس بخوانیم. اگر می خواهیم مثل غربیها زندگی کنیم، عیبی ندارد. خیلی هم عالیست. امّا به شرط اینکه مثل غربیها زندگی کردن به این معنا نباشد که جنبه های منفی آنها را بگیریم، به این معنا که جنبه های مثبتشان را یاد بگیریم و عمل کنیم. غربیها آنهایی نیستند که اهل همه جور خلافی باشند و خانواده ها هر روز دورتر از هم شوند و لباسهای نامناسبی بپوشند و چیزهایی که خودتان بهتر از من می دانید. غربیها آنهایی هستند که هر روز به فکر پیشرفت جدیدی هستند و با بهترین نمرات از مراکز علمی فارغ التّحصیل می شوند. پس بیایید مثل غربیها باشیم و میهن اسلامیمان را به اوج قلّه های افتخار برسانیم.

یادم می آید یک بار از فرزند دکتر حسابی شنیدم که روزی انیشتین به دکتر گفت: من به شما غبطه می خورم! ایشان تعجّب کردند. کسی مثل انیشتین برای چه باید به دکتر حسابی که شاگرد ایشان بود غبطه بخورد! دلیل را پرسیدند. انیشتین گفت:«به خاطر اینکه آن زمان که پدران من همدیگر را می کشتند و گوشت هم را می خوردند، پدران تو هر روز پیشرفت جدیدی در علم می کردند و دنبال یافتن چیزهای جدید بودند.» پس ما باید دوباره کاری کنیم که انیشتین های دنیا به ما غبطه بخورند. چشم امید رهبر عزیزمان به ما جوانان ایرانی است. مبادا امیدشان را ناامید کنیم. نه، اینها شعار نیست. عین شعور است. اگر بخواهیم و خودمان را باور کنیم باور کنید به آنجا می رسیم. بیایید همّت را از این مادربزرگ شصت و سه ساله یاد بگیریم. ایشان به راستی حرف مولای محبوبمان را گوش دادند و در سال همّت مضاعف، کار مضاعف، همّتشان را مضاعف کردند و قصد دارند تا آخرین لحظۀ عمر گرانبهایشان علم بیاموزند و برای میهنشان افتخار آفرین باشند. این مادر عزیز همیشه به ما همکلاسیهایش جمله ای می گوید که همۀ ما آویزۀ گوشمان کردیم. ایشان می گویند:«مادر! توروخدا خوب درس بخونید. قدر جوونیتونو بدونید. من با اینکه درس می خونم و درسم خوبه، ولی به شما غبطه می خورم. چون شما چیزی دارید که من ندارم. شما شور و نشاط و نیرو و فکر جوونی دارید. اینارو که هدیه های الهی به شما هستند هدر ندید و ازشون خوب استفاده کنید.»

اینکه می گویم همه درس بخوانیم به این معنا نیست که همه باید به دانشگاه برویم و یا فقط کسانی می توانند پیشرفت کنند که دانشگاه رفته اند و اگر کسی دانشگاه نرفت دیگر به هیچ جا نمی رسد. حتّی کسانی که درس نخوانده اند یا کمتر خوانده اند هم به شرط خواستن می توانند در پیشرفت میهن اسلامی مفید باشند.

و نکتۀ آخر که نکتۀ بسیار مهمّی است اینکه می گویند بیکاری در مملکت ما دارد بیداد می کند. به جرأت می توانم ادّعا کنم درصد بالایی از بیکاران کسانی هستند که کمتر پشت میز نشینی را قبول ندارند:

ـ اِ...! من چهار سال درس خوندم لیسانس گرفتم که بشم کارمند جزء؟

ـ اِ...! من دکترا گرفتم که بشم مدیر. نه مثلاً فلان کار!

...

دکتر احمدی نژاد در سفر اخیرشان به استان البرز مطلب خوب و به جایی فرمودند. ایشان فرمودند:«این نقشۀ دشمنان است که با تبلیغات سعی دارند در ذهن جوانان ما فرو بکنند که به کمتر از پشت میز نشینی رضایت ندهند و با این کار به بهانۀ اینکه من درس خوانده ام و فلان مدرک را گرفته ام، آنها را تن پرور کنند و در نهایت باعث عقب ماندگی کشور عزیزمان شوند. امّا جوان ایرانی تن پرور نیست و شغل شریف را فقط پشت میز نشینی نمی داند. بلکه شغل شریف را شغلی می داند که از راه حلال درآمد کسب کند و دیگر اینکه در هر کاری حتّی کارگری یا رفتگری و ... بهترین باشد و باعث افتخار کشورش شود.»

بله، کاملاً همینطور است. جوان ایرانی تن پرور نیست و این را به دنیا ثابت می کنیم، کمااینکه تا کنون هم ثابت کردیم.

سرفراز باشی میهن من...

 

پی نوشت:

یادم می آید روزی که برای اوّلین بار نشستم پشت کامپیوتر، پدرم به من گفت:«از تکنولوژی و فنّاوری، نود و نه درصد مردم استفادۀ ناصحیح می کنند و فقط یک درصد استفادۀ صحیح. تو سعی کن جزء اون یک درصد باشی.» حالا اینکه درصد بندی ایشان درست است یا خیر کاری ندارم. ولی اینکه عقیده دارند درصد بالایی از تکنولوژی استفادۀ بد می کنند درست است و غیر از این نیست. فقط این را می خواهم بگویم کاش همۀ پدرها و مادرها به جای اینکه بی خودی افتخار کنند به فرزندشان که در فلان امر خبره است و در بهمان امر اوستا! این حرف را به بچّه هایشان می گفتند و بعد از آن هم کمی روی کارهایشان نظارت می کردند تا استفادۀ ناصحیح از تکنولوژی و دانش به حدّاقل برسد.

دلیل گفتن این حرفم، ادامۀ همان بحث این پست است. بعضیها به دانشگاه می روند و علم و دانش فراوانی به ست می آورند و در رشتۀ تحصیلی و در کار خود اوستا می شوند ولی متأسّفانه از آن استفادۀ بد می کنند. کاش پدر و مادر اینها هم ...

 

ارسال شده توسط رمضانپور در ساعت 09:28 ب.ظ | نظرات()
عهدی که با بهشتیان بسته شد
شنبه 11 دی 1389

بسم ربّ الشّهداء و الصّدّیقین

پیش نوشت:

در پست قبل گفته بودم که دیگر آپی نخواهم داشت تا بعد از امتحانات. امّا دلم نیامد این مطلب را نخوانید. از طرفی هم چون خودم نمی خواهم بنویسم وقتی از من نمی گیرد.

توجّه شما را جلب می کنم به بخش سوم مصاحبۀ جوان آنلاین(جناب آقای علیرضا محمّدی) با روایتگر شهدای کربلای ایران، برادر بزرگوار جناب آقای دکتر اسماعیل زمانی:

روایت اسماعیل زمانی از دست نوشته 29 شهید روی یک تکه پارچه
عهدی که با بهشتیان بسته شد

اواسط دی ماه 1364 رزمنده‌ای برای تهیه یک تکه پارچه مرخصی ساعتی می‌گیرد و به آبادان می‌رود. این تکه پارچه 45 در 45 سانتی قرار نبود بخشی از یک لباس شود یا سرنوشتی مشابه سایر همجنسان خود بیابد. رزمنده از قبل قول و قرار آن را با روحانی گردان بسته و به اتفاق هم، نامش را عهدنامه گذاشته بودند. البته بعد از آنکه دعای عهد با خط خوش شهید نبی‌الله دیلمی‌ رویش نقش بست، این نام برازنده پارچه‌ای شد که مقدر بود امضای 29 شهید رویش بنشیند و تکه‌ای از بهشت شود.
«قبل از عملیات والفجر هشت بود. هوا رو به سردی می‌رفت و بچه‌های گردان کربلا، تیپ دوم قائم از لشکر 27 محمد رسول‌الله کنار رودخانه بهمنشیر آموزش غواصی برای عبور از اروند می‌دیدند. خدمت دایی رضا بسطامی، روحانی گردان رسیدم. فکر روشنی داشت و اکثر رزمنده‌ها سعی می‌کردند با او ارتباط خوبی‌داشته باشند. وقتی پیشش رفتم مشغول نوشتن دفترچه خاطراتش بود. علت وسواسش در این کار را پرسیدم و ثبت و ماندگاری لحظات جبهه را دلیل آورد. کمی‌صحبت کردیم و فکر تهیه عهدنامه مثل جرقه‌ای در ذهنم زده شد.»
* باغ پارچه‌ای
عهد نامه در چادر دایی رضا متولد می‌شود و تلاش اسماعیل زمانی برای روشنی این باغ پارچه‌ای آغاز می‌شود. همان روز برای تهیه آن به آبادان می‌رود و به دنبال رزمندگانی که بوی شهادت می‌دادند، روان می‌شود: «نظر من این بود که برای سفر آخرتم یک شفاعتنامه داشته باشم. به همین خاطر برای گرفتن امضا و شفاعت، پیش رزمندگانی می‌رفتم که به قول بچه‌ها نور بالا می‌زدند. اولین نوبالایی هم خود نویسنده دعای عهد بود؛ شهید نبی‌الله دیلمی‌که به خط خوش شهره بود. صفای روحی عجیبی‌داشت و به همین دلیل دلم نمی‌آمد نوشتن آن را به کس دیگری بسپارم. چنانچه وقتی شهید دیلمی ‌شلوغی سرش را بهانه آورد برای ننوشتن دعا، دو، سه هفته پاپی‌اش شدم تا اینکه دعای عهد را نوشت و از همان زمان پارچه سفیدم نام «عهدنامه» به خود گرفت.
اللهم انا لا نعلم منه الا خیرا و انت اعلم به منا (پروردگارا ما نمی‌دانیم از او جز نیکی، ولی تو خود داناتری به او از ما)
این آیه‌ای بود که اسماعیل زمانی از زبان رزمندگان زیر دعای عهد می‌نویسد و به این ترتیب به سراغ شهدا می‌رود. تکه‌ای از فردوس مقابل اولین بهشتی گشوده می‌شود.
* اولین شفاعت، اولین شهید
شهید مجتبی‌مداح، اولین شفاعت کننده در آخرین نقطه پارچه است که اتفاقاً اولین شهید عهدنامه نیز خود اوست: «بیست روز از دی ماه سال 64 گذشتته بود که پارچه را پیشش بردم و به این بهانه که همیشه در مدرسه آخرین نیمکت را برای نشستن انتخاب می‌کرد، گوشه پایین سمت راست عهد نامه را انتخاب کرد و نوشت: به امید شفاعت در آخر الزمان، عبدالعاصی مجتبی‌مداح 20/ 10/ 64»
مجتبی‌مداح این جمله کوتاه را در آخرین قسمت عهدنامه می‌نویسد تا تنها یک ماه و دو روز بعد، یعنی در 22/11/64 هر کس نام او را می‌نویسد، صفت شهید را قبل از آن به کار ببرد و ما هم در ادامه خاطره‌ای که اسماعیل زمانی از او تعریف کرد، همین لقب را برایش به کار می‌بریم: «شهید مداح قد و قامت رشیدی داشت. در رشته علوم پزشکی دانشگاه تهران تحصیل می‌کرد و با رها کردن درسش به جبهه آمده بود. چند روز قبل از عملیات والفجر8 شرایطی پیش آمد تا با هم کشتی بگیریم. از من قد و قامت بزرگ‌تر و سن و سال بیشتری داشت. وقتی زمینش زدم، بچه‌ها صلوات فرستادند و همان لحظه پیشانی‌اش را بوسیدم. اما ‌ای کاش با هم کشتی نمی‌گرفتیم. یا من آن فن را برای زمین زدنش به کار نمی‌بردم. چرا که کمتر از یک هفته بعد به شهادت رسید و اکنون با وجود گذشت سالیان دراز از این خاطره، همچنان با یاد آوری‌اش احساس ناراحتی می‌کنم. در هر حال مجتبی‌مداح، دانشجوی 22ساله رشته پزشکی، در عملیات والفجر 8 جاودانه شد.»
* محراب نخلستان رحمانیه
پرداختن به 29 نفری که از میان 44 رزمنده امضا زننده عهدنامه به فیض شهادت نائل آمدند، چیزی نیست که بتوان در یک گزارش کوتاه همه آن را بیان کرد. اما شهید محمود مقبلی، دومین شفاعت کننده و اتفاقاً دومین شهید، کسی نیست که بشود به راحتی از کنار نامش گذشت: «18 ساله داشت و از لحاظ روحی فوق‌العاده معنوی بود. قبل از والفجر8 که در بهمنشیر آموزش غواصی می‌دیدیم، شب‌ها به نخلستان رحمانیه در کنار روخانه می‌رفت و نماز شب می‌خواند. در آن هوای سرد و با وجود خستگی ناشی از تمرینات، محرابی‌به همین منظور برای خودش درست کرده بود و اکثر ساعات شب را در آن به راز و نیاز می‌پرداخت. وقتی صدای گریه‌هایش را می‌شنیدی ناخودآگاه به یاد عبادت‌های مولی علی(ع) در نخلستان‌های مدینه می‌افتادی. او هم از آن جمله افرادی بود که چون موسم والفجر8 به مشام رسید، اکثر بچه‌ها برای گرفتن شفاعت و یادگاری به او مراجعه می‌کردند و به قولی از قبل مشخص بود تنها شهادت پاداش حال و هوای معنوی‌اش است. پس همان روزی که اولین امضا را از شهید مداح گرفتم، به سراغ او هم رفتم تا با نوشتن جمله: به شرط شفاعت در آخرت، عهدنامه را امضا کند و درست در همان روزی که شهید مجتبی‌مداح به شهادت رسید، او نیز در آب‌های خروشان اروند جاودانه شود.»
* شافعان هفتگانه
اسماعیل نیک صفت، نبی‌الله دیلمی، ابوالفضل تفکری، حمیدرضا ناظری، عباس عربی، رضا قندالی و سلمان کنشلو جسم خاکی این هفت نام، درست به همین ترتیب در کنار هم، توی دره‌ای در ماووت عراق، به شهادت آرام گرفته بودند لحظه‌ای که اسماعیل زمانی و سایر همرزمان، آنها را یافتند: «وقتی که بمباران شیمیایی شد، افراد گروهان ما هر کدام در بخشی از دره بودند. ما یک سمت و آنها سمت دیگر. همه رزمنده‌ها می‌دانند وقتی که عامل شیمیایی زده می‌شد، هر کس سعی می‌کرد خودش را به بلندی برساند. ما هم این کار را کردیم اما جهت وزش باد طوری بود که باید این نام‌ها صفت وزین شهادت را از پس خود ببینند و به آن ببالند. نکته جالب این جاست که همه این هفت شهید در سال 65 و قبل از عملیات کربلای5 عهد نامه را امضا زدند و همگی در سال 66 و در یک روز و یک لحظه به شهادت رسیدند. در کل وقتی به ترتیب امضای شهدا نگاه می‌کنیم، به این نکته می‌رسیم که اغلب شهدا امضای خود را کنار هم می‌زدند. انگار شهیدان رفقای خود را بهتر از هر کس دیگری می‌شناختند.»
اسماعیل نیک صفت: «40 روز از ازدواجش می‌گذشت وقتی که شهید شد. 27 سال سن داشت و با تجربه زیادش معاون گردان شد. نوشت امیدوارم از دعای خیر در دنیا و شفاعت در آخرت بی‌نصیب نمانیم.»
نبی‌الله دیلمی: «نویسنده دعای عهد نامه او بود. دست خط خوشی داشت و هر کس یادگاری می‌خواست، به دنبالش می‌رفت تا خط خوشش را توی دفتر داشته باشد. سال 64 که دادم پارچه را نوشت، تا سال بعد شفاعتش را امضا نکرد تا اینکه 8/10/65 کمی‌قبل از عملیات کربلای5 شرط گذاشت که اگر آن را امضا زد و شهید شد، به همه بگویم راه شهادت و دفاع از کشور را از روی عقلانیت پذیرفته است. نوشت: التماس شفاعت، عبدالحقیر نبی‌الله دیلمی»
عباس عربی: «طلبه‌ای 18 ساله بود. نه تنها من، بلکه اکثر رزمندگانی که او را می‌شناختند دوست داشتند همکلامش شوند و پای حرفش بنشینند. به شخصه هر چیزی که می‌خواستم از احکام و معارف یاد بگیرم، با وجودی که سنم از او بیشتر بود، پیشش می‌رفتم و از کلامش بهره می‌بردم. نوشت: از شما التماس دعا دارم و شفاعت در آخرت، انشاءالله به امید پیروزی خون بر شمشیر.»
* شفاعت هفت ساعت قبل از شهادت
شهیدان فریدون و تیمور شاه حسینی و مهرداد زمانی، سه شهیدی هستند که تنها هفت ساعت قبل از شهادتشان عهد نامه زمانی را به امضا رسانده‌اند: «فریدون و تیمور شاه حسینی، دو پسر عمو بودند که ساعت 9 شب 21/10/65، در اولین ساعات آغاز عملیات کربلای5 عهد نامه را امضا کردند و 4 صبح روز بعد در جزیره بوارین به شهادت رسیدند. فریدون هیکل درشتی داشت و آرپی چی زن بود. حین عملیات آنقدر موشک شلیک کرد که از گوش‌هایش خون می‌آمد. با پسر عمویش تیمور انس و الفت عجیبی ‌داشتند، دوری هم را چند دقیقه بیشتر تاب نیاوردند و هر دو به فاصله کوتاهی از هم به شهادت رسیدند.»
مهرداد زمانی: «برادر کوچکم بود. یکسال فاصله سنی داشتیم و در تمام مدتی که عهدنامه را برای شفاعت پیش این و آن می‌بردم، از امضایش عذر خواست تا اینکه شب عملیات کربلای5 خودش از من خواست امضایش کند. آن روزها حال عجیبی ‌داشت. حتی یکی از بچه‌ها به نام عباس قریب چند روز قبل شهادت مهرداد، به من گفت خوب برادرت را نگاه کن! چون با حال و هوایی که او دارد مطمئنم چند روز دیگر عکسش را می‌گذارند روی دیوار. همین طور هم شد و مهرداد ساعت چهار صبح 22/10/65 روی خاک سرد جزیره بوارین، در آغوشم جای گرفت و در حالی که گلوله مستقیم دشمن قلبش را شکافته بود. نام مقدس یا فاطمه الزهرا را به عنوان آخرین کلام بر زبان جاری ساخت و به شهادت رسید.»
* شه رویی در معراج
«شهید عبدالله شهروی فرمانده گردان بود. به واقع می‌توان از او به عنوان یک سردار مقتدر مثال آورد که‌متأسفانه به ایشان و قابلیت‌هایش کم پرداخته شده است. هنگام شهادت تنها 26 سال داشت و به دلیل توانایی‌هایش، خیلی زود به سمت فرماندهی گردان منصوب شود. کهنه رزمندها به یاد دارند که چطور در طلائیه روی خاکریز دوید تا آتش دشمن متوجه او شود و افراد گردانش مصون بمانند یا زمانی که قبل از عملیات کربلای چهار به زور او را مقابل دوربین صدا و سیما بردیم، به واقع اخلاصش مشخص بود و مرتب می‌گفت چرا با من مصاحبه می‌کنید؟ در حالی که تک تک رزمنده‌ها از من بهترند.
شبی ‌را به یاد ندارم که نماز شبش ترک شده باشد. چادر ما کنار حسینیه گردان بود و هر شب شاهد راز و نیاز او با خدایش بودیم. کمتر کسی را در عمرم دیده ام که مثل این شهید صاحب جمیع خصایل زیبا باشد. عاقبت نیز تنها 8 یا 9 ساعت قبل از شهادتش پارچه عهد را با جمله: انشاءالله پیروز باشید، به امضا رساند و روز بعد گلوله‌ای میهمان چشم راستش شد و در حالت سجده به دیدار معبود شتافت.
* آخرین امضا، آخرین شهید
اگر مجتبی ‌مداح اولین امضا را زد و اولین شهید عهد نامه لقب گرفت. حسن رامه‌ای نیز آخرین شفاعت کننده بود که اتفاقاً آخرین نفر از شهدای بهشت پارچه‌ای خود اوست.
«شهید حسن رامه‌ای روحانی بود و شجاعت بی‌نظیری داشت. در کربلای 5 وقتی فرمانده گردان و معاونش به شهادت رسیدند، او بود که بچه‌ها را جمع و سازماندهی کرد. در عملیات‌های نصر 8 و مرصاد نیز رشادت‌های بی‌نظیری از خودش نشان داد. وقتی به شهادت رسید جنگ تمام شده بود. خوب به یاد دارم لحظه‌ای که خبر پذیرش قطعنامه را شنید ضجه می‌زد! گفت اگر جنگ تمام شود و زنده بمانم، حتماً دق می‌کنم.
نمی‌دانم او از آینده چه می‌دانست یا چه تصوری از زندگی بدون شهدا داشت، هر چه بود خیلی زود دعایش مستجاب شد و کمی‌ بعد از پذیرش قطعنامه در یکی از گشت‌های متداول روی مین والمری رفت و مانند مولایش حسین(ع) سر از تنش جدا شد.»
جمله کوتاه شیخ حسن آخرین شفاعت اصحاب بهشتی عهد نامه است که در گوشه‌ای از حافظه سفید آن نوشته: «به امید شفاعت اهل بیت و ائمه اطهار و شهدای راه خدا» شهیدی که خود طلب شهادت از شهدای دیگر دارد و اینک نام و امضایش مثل گلی در میان گلستان شفاعت سایر شهدا، روی باغی پارچه‌ای برای‌مان به یادگار مانده است.
شاید اسماعیل زمانی درست می‌گفت که او از این قافله جا مانده تا راوی روایت اصحاب عاشواریی خمینی کبیر باشد: «آنها رفتند تا آثارشان روی این پارچه رو به اضمحلال، قطعه‌ای از بهشت باشد برای جماعت اهل خاک، مانند نوری که می‌تواند چراغ راه‌مان باشد اگر؛ چشمی‌بینا و گوشی شنوا داشته باشیم.»
اسامی‌شهدای عهدنامه: ‌
شهید نبی‌الله دیلمی، شهید مجتبی‌ مداح، شهید محمود مقبلی، شهید حسن رامه‌ای، شهید اسماعیل نیک صفت، شهید ابوالفضل تفکری، شهید حمیدرضا ناظری، شهید عباس عربی، شهید رضا قندالی، شهید سلمان کنشلو«التماس شفاعت دارم برادر عزیز»، شهید فریدون شاه حسینی، شهید تیمور شاه حسینی، شهید مهرداد زمانی، شهید عبدالله شهروی، شهید رسول ابراهیمی«التماس شفاعت از شما برادر عزیز عبدالعاصی رسول ابراهیمی»، شهید حسین فیصلی «امیدوارم ما را در دنیا و در آخرت از شفاعت خویش فراموش نکنید»، شهید سیاوش پازوکی «در دنیا نیاز به دعا و در آخرت به شفاعت شما محتاجم»، موسی نصیریان، شهید مهدی هادی، شهید حجه الله شیرین بیان «التماس شفاعت دارم در آخرت عبدالعاصی حجه الله شیرین بیان»، شهید نریمان مطهری«اللهم الزرقنا زیارت الحسین(ع) فی الدنیا و شفاعت الحسین فی الاخره»، شهید رسول ایوانکی «به شرط شفاعت در آخرت»، شهید حسین رنجبر، شهید بهروز مشتاقی، شهید رضا مزجی، شهید محمد تقی توحیدی نیا، شهید قاسم صبوری، شهید احمد رضا طاهری و شهید سید محسن موسوی. 

 

پس نوشت:

ای شهیدان عزیز و ای یادگار و هم نفس و راوی این بزرگواران، ما نیز التماس شفاعت داریم. دست ما را هم بگیرید.

ارسال شده توسط رمضانپور در ساعت 08:10 ب.ظ | نظرات()
انقلاب سوم
پنجشنبه 9 دی 1389

بسم ربّ الشّهداء و الصّدّیقین

چهارشنبه / اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی/ همان اتوبوسی بود که پدرم را برد جبهه/ پلاک اتوبوس / ایران ۱۱ نبود/ نه از آن قدیمی‌ها بود/ نه از این لیزری‌ها / پـــلاک اتوبــــوس «BB-C068028H» بود/ و پلاک پدرم در جبهه«AK-S022-91H» / من با همین اتوبوس / رفتم راهی سرزمین نور شدم و / بوسه زدم بر خاک کرخه نور/ امسال عید / باز هم با همین اتوبوس می‌خواهم بروم جنوب/ من هنوز هم سوار هوندا ۱۲۵ پدرم می‌شوم / پدرم روی همین موتور/ موتور ضدانقلاب را در همین خیابان‌های تهران پایین آورد/ ۲۰۰ کلاهک هسته‌ای اسرائیل/ حریف هوندا ۱۲۵ پدر من نشده‌اند! / پدر من/ روی همین موتور/ به شهادت رسید ولی/ اجازه نداد که آبادان «عبادان» شود/ و خرمشهر «المحمره»/ زیر لاستیک هوندا ۱۲۵ پدر من/ هنوز هم دارد استخوان‌های آمریکا خرد می‌شود/ امروز هم فتنه‌گران / از صدای هوندا ۱۲۵ «بابااکبر»/ بیشتر از هیبت ماشین‌های ضدشورش نیروی انتظامی می‌ترسند.

من به کوری چشم «Frence24» / اعتراف می‌کنم/ و افتخار می‌کنم که حکومت به ما ساندیس داد/ و من چون روزه بودم / «نی» اش را نگه داشتم/ تا در روضه علی‌اصغر / در آن بدمم/ بشنو از نی / من نی‌ام را/ درون ساندیس نکردم/ فرو کردم در چشم رئیس‌جمهور آمریکا / و انتقام حرمله را گرفتم/ ساندیس من آب سیب بود/ دادم به رباب تا طفل۶‌ماهه‌اش را سیراب کند/ به کوری چشم ضدانقلاب/ رئیس‌جمهور آمریکا با ما نیست/ او با ما نیست/ با سران فتنه است/ با آن بی‌سواد/ که مردم گفتند عامل دست موساد/ خانم کلینتون! ساندیس‌های جمهوری اسلامی الکل ندارد/ که ۱۰۰ دلار آب بخورد/ از شیر مادر حلال‌تر است/ ۱۵۰ تومان است که مش رجب/ ۱۰ تایش را می‌فروشد هزار تومان/ سران فتنه/ کوکاکولا می‌خورند که گازش/ اشک‌آور است/ و اشک کودکان فلسطینی را درمی‌آورد/ ساندیس جمهوری اسلامی شراباً طهوراست/ آب زمزم است/ آب زمزم ما/ ساندیس‌های جمهوری اسلامی‌اند/ نه چشمه‌ای که اختیارش دست سعودی‌های شیعه‌کش است.

ما همه‌مان حکومتی هستیم/ من مستأجر نیستم/ خانه‌ام «بیت‌رهبری» است/ بیت رهبری/ خانه فقط «سید‌علی» نیست/ کاشانه ما هم هست/ ناشیانه حرف نزنید/ ما به این آشیانه ساده و صمیمی افتخار می‌کنیم/ تا وقتی حاکم، «علی» است/ راهپیمایی‌های ما/ همه حکومتی است.

چهارشنبه/ اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی/ راننده‌اش می‌گفت/ ۲۲ بهمن/ نوشابه و ساندویچ هم می‌دهند/ ما/ ۲۲ بهمن هم می‌آییم/ برای چنین ملتی/ که جانش بر کف است/ جان باید داد/ جمهوری اسلامی به مردمش می‌رسد/ حرفی هست؟! / ما با رهبرمان/ آنقدر «نداریم» که/ هر وقت اراده کنیم/ چفیه‌اش را می‌گیریم/ حرفی هست؟! / آنقدر دوستش داریم که/ با یک اشاره‌اش/ نشانی خیابان انقلاب را می‌گیریم و می‌آییم/ ساندیس هم می‌خوریم/ حرفی هست؟! /سران غرب/ به فکر مردمان خود باشند/ که اول سال نو/ از سرما یخ نزنند/ ما اینجا/ رابطه‌مان با رهبرمان گرم گرم است/ خاک بر سرت سارکوزی/ به ما چه که مردم فرانسه/ می‌خواهند/ سر به تن تو نباشد؟! / نظام ما با ساندیس و نی و تی‌تاب و هوندا ۱۲۵/ همه حیثیت «همه ابرقدرت‌های دیگر+۱+۵» را به بازی گرفته/ ما تا ساندیس داریم بمب هسته‌ای می‌خواهیم چه کار؟ / حالا دیدی که ما چرا/ انرژی هسته‌ای را/ برای مصارف صلح‌آمیز می‌خواهیم؟! / شما هر وقت/ نی ساندیس نظام ما را حریف شدید/ آن زمان حرفی نیست/ ما هم می‌رویم سراغ نیزه.

راستی! / یادم رفت بگویم/ برای این دل‌نوشته که تقدیمش می‌کنم به مولایم خامنه‌ای، / ۲ تا ساندیس گرفتم/ یک تی‌تاب/ حرفی هست؟!

***

امروز اوّلین سالروز پیروزی انقلاب سوم جمهوری اسلامی ایران است. یک سال گذشت... یک سال پرالتهاب و پرحادثه و البتّه شیرین! بله شیرین. فتنۀ 88 با همۀ ناراحتیها، با همۀ خون دل خوردنها و حتّی با وجود شهادت جوانان عزیز بسیجی، شیرین بود. حدود ده سال بود که هر نخاله ای وارد نظام مقدّس جمهوری اسلامی می شد و هیچ بهانه ای برای تصفیه اش نبود. به هیچ کس نمی توانستیم بگوییم بالای چشمتان ابروست. یا اگر هم می گفتیم باید مدرکی می آوردیم. البتّه کم نبود مدارک، ولی... ولی به لطف فتنه گران خداجو این بهانه هم جور شد. ما که هیچ کار برای رسوایی ایشان نکردیم. هر چه بود از جانب خودشان بود. خودشان خودشان را رسوا کردند. از برکات فتنۀ سبز همین بس که این انقلاب و این نظام مقدّس، کمی پالایش شد. به قول جناب آقای شریعتمداری که خدا ایشان را حفظ کند، «از برکات دیگر این فتنه این بود که امام خمینی(رحمةالله علیه) دوباره طلوع کرد...» بی نهایت از فتنه گران خداجو سپاسگزارم که باعث شدند تفکّرات و اندیشه های حضرت امام دوباره مرور شود. این از برکات فتنه بود که نسل بعد از انقلاب و بعد از جنگ، منی که چهلم حضرت امام به دنیا آمدم و هیچ شناختی از ایشان نداشتم، کاملاً با اندیشه های امام آشنا شوم. تا کنون امام برای ما خلاصه شده بود در مرقدی در بهشت زهرا و عکس و دهۀ فجر و ...! حتّی یک بار همّت نمی کردیم وصیتنامه اش را بخوانیم. امّا حالا به برکت این فتنه امام را به خوبی می شناسیم. حالا فهمیدیم انقلاب، پایان مصیبتها نبود، بلکه آغازی بود بر دشمنیهای داخلی که از خارج هدایت می شد. بسیاری از ما نهایتاً می دانستیم در تاریخ انقلاب چه اتّفاقاتی افتاد. کمتر کسی از حوادث و وقایع بعد از انقلاب خبر داشت. از کارشکنیها و خیانتها، از آشوبها و فتنه ها و ... چیز زیادی نمی دانستیم. امّا حالا...

این حرفا مقدّمه ای بود بر این کلام که نباید فراموش کرد نقش بسیجیان را. بسیجیان خامنه ای که تا صدای هل من ناصر مولایشان را شنیدند لحظه ای درنگ نکردند و بی مهابا به دل دشمن زدند و از برچسبهایی که بهشان می زنند هراس و واهمه ای ندارند. برایشان این مهم نیست که کسی به آنها بگوید آبروی بسیج را برده ای، ریا می کنی، مغرور شده ای و هزار و یک جور حرف دیگر که نه فقط دشمن که حتّی به ظاهر دوستان به آنها می زنند. تنها این برایشان مهم است که رضایت و لبخند مولایشان را جلب کنند. اینها کسانی هستند که حاضرند برای مولایشان، برای حضرت ماه جانشان را هم بدهند، چه باک که در راه ولایت چهارتا فحش هم بخورند. فحش خوردن در راه دفاع از ولایت را افتخاری می دانند برای خود که با دنیایی عوض نمی کنند.

از این بین باز نباید فراموش کرد نقش شهیدان هشت ماه دفاع مقدّس، شهید غلام کبیری دلاور و شهید ذوالعلی قهرمان را که با خون خود، بار دیگر آبیاری کردند درخت تنومند انقلاب را و ثابت کردند که هنوز باز است در شهادت.

و امّا نباید فراموش کرد نقش پررنگ و تأثیرگذار جانباز هشت ماه دفاع مقدّس جناب حسین قدیانی و همچنین جناب میثم محمّدحسنی را که در خطّ مقدّم عرصۀ نبرد نرم خواسته یا ناخواسته فرماندهی سربازان خامنه ای در فضای سایبر را به دوش کشیدند و در این راه چه تهمتها و توهینها را که به جان نخریدند ولی همچنان استوار و مستحکم به راه خود ادامه می دهند.

درست است که این فتنه ریزشهایی داشت، امّا چه باک؟! در این فته در برابر چند ده یا نهایتاً چند ریزش، میلیونها رویش داشتیم. نه دی، تجلّی رویش میلیونی امّت حزب الله ایران بود که در تاریخ جمهوری اسلامی ایران ثبت شد و کارشکنیها باعث جلوگیری از این اتّفاق خجسته نشد.

و امّا، بالاتر از دلاوریها و فداکاریهای بسیجیان و ستاره ها، قدرت ایمان و اقتدار حضرت ماه بود که چنان بصیرتی به امّت حزب الله ایران داد که تنها سه روز پس از عاشورای اباعبدالله الحسین، بی درنگ برای دفاع از تمام ارزشها به میدان آمد و چنین حماسه ای آفرید.

هان ای دشمن، الگوی ما در ولایتمداری بی بی دو عالم حضرت فاطمۀ زهرا(سلام الله علیها) است و همچون ایشان برای دفاع از ولی امرمان جانمان را هم می دهیم. ما از مکتب مولایمان حسین بن علی(علیه السّلام) آموختیم مرگ باعزّت بهتر از زندگی با ذلّت است، پس هر موقع صدای هل من ناصر مولای محبوبمان امام خامنه ای را بشنویم به میدان می آییم و به شما امان نخواهیم داد. نه، ببخشید، از این به بعد دیگر نمی گذاریم مولایمان فریاد «أین عمّار» سر بدهد و قبل از شنیدن ندای هل من ناصر، او را یاری خواهیم کرد. اگر مولا در گوشمان بزند هزاران بار بهتر از این است که بگوید «أین عمّار». بسیجی منتظر دستور نمی ماند و جلوتر از ولایت قدم می گذارد تا تیرهای دشمنان، به او اصابت کند و رهبرش آسیبی نبیند.

هان ای دشمن، درست حدس زده ای! این گذشتۀ سرخ عاشورا و آیندۀ سبز مهدوی است که ما را غالب بر شما می کند و در زمان غیبت، حضور ماه که نایب خورشید است اجازه نمی دهد راه را گم کنیم. پس بیهوده دست و پا نزنید که دست و پا زدن بیشتر مساوی است با غرق شدن هرچه سریعتر در باتلاق بی بصیرتی و حماقت خودتان.

 

پس نوشت:

اوّلین سالروز پیروزی انقلاب سوم را به ولی عصر حضرت امام زمان(عجّل الله تعالی فرجه الشّریف)، رهبر عزیزم، حضرت امام خامنه ای و امّت حزب الله جمهوری اسلامی ایران تبریک و تهنیت عرض می کنم.

  1. امّا خودمانیم، بین این همه بسیجی پای کار و واقعاً حامی ولایت کسانی هم بودند که به اسم بسیج... بهتر است نگویم تا خاطرات تلخ دوباره زنده نشود. البتّه این تلخی نه برای این است که به سربازان امام خامنه ای حرفی زدند و احیاناً توهینی، تلخی اش از این جهت است که با این کار نام بسیج را لکّه دار کردند. ما امّا نمردیم که اجازه دهیم این اتّفاق بیفتد. هر کس، چه در لباس دوست و چه در لباس دشمن بخواهد به هر شکلی موش بدواند، با بسیجیان دلاور و سربازان حضرت ماه طرف است.
  2. خدا می داند چقدر دلتنگ دیدار روی ماه هستم... روزی که رئیس جمهور عزیز به استان البرز تشریف آورده بودند، تمام صحنه های روزی که مولای عزیزم امام خامنه ای قدوم مبارکشان را بر چشم ما نهاده بودند جلوی چشمانم بود. آن روز من خیلی کوچکتر بودم. هنوز مشغول تحصیل در دوران ابتدایی بودم. ولی هنوز آن لحظات را فراموش نکردم که روی دوش بابا برای مولایم دست تکان می دادم.
  3. باز هم خودمانیم، گاهی به ستاره هایی همچون برادران قدیانی و محمّد حسنی و صفا غبطه می خورم. یا شاید هم حسودی می کنم. نمی دانم. به این دلیل که نتوانستم همچون ایشان پرنور باشم و نوشته هایم دمار از هیچ جلبکی درنیاورد. من که هیچ نشدم، دعا می کنم این ستاره های پرنور روز به روز پرنورتر شوند و در نهایت در راه معشوق و محبوبمان به شهادت برسند.
  4. الّلهمّ الرزقنا توفیق الشّهادة فی سبیلک.
  5. سعی می کنم هر روز یا یک روز در میان سر بزنم. امّا آپ بعدی ان شاءالله بعد از امتحانات، یعنی بیست و هفت دی به بعد.
  6. در این سالگرد انقلاب سوم، جای تعدادی از دوستان عزیز  و ستاره های حضرت ماه همچون خواهر خوبم م.طاهری و برادر بزرگوار هپلی چقدر خالیست.
ارسال شده توسط رمضانپور در ساعت 09:47 ب.ظ | نظرات()
افتخار میزبانی مردی از جنس مردم
سه شنبه 7 دی 1389

بسم ربّ الشّهداء و الصّدّیقین

امروز استان البرز افتخار میزبانی مهمان عزیزی را داشت. میهمان عزیز ما مردی بود از جنس و همدرد مردم:

رئیس جمهور محبوب و مردمی، دکتر محمود احمدی نژاد

رئیس جمهور عزیز پیش از این دو بار دیگر به شهر ما سفر کرده بودند، امّا دوبار قبلی به شهرستان کرج تشریف آورده بودند و امروز برای اوّلین بار به استان البرز وارد شدند. استان نوپایی که به همّت خود ایشان شکل گرفت. رئیس جمهورهای پیشین هر کدام آمدند و اسمی برای زادگاه شهیدان دلاوری چون رهبر سیزده ساله، شهید شرع پسند، شهید آجرلو و ... گذاشتند و هر کدام از رئیس جمهورهای پیشین و نمایندگان مجلس، برای جذب رأی مردم عزیز کرجی، وعده و وعید دادند که این شهرستان را به استان تبدیل خواهند کرد ولی دریغ از ذرّه ای تلاش. کرج، یکی از بزرگترین شهرهای صنعتی ایران است و کارخانه های بزرگی همچون کارخانۀ قند و کارخانۀ نان صنعتی در این شهر واقع شده است. این شهر مهاجرپذیر به دلیل شرایط مساعد برای زندگی به خوابگاه کارمندان و کارگران تهرانی بدل شده است و خصوصیات بی شمار دیگری نیز دارد که مجال بیانش نیست. امّا با همۀ این ویژگی ها، سالهای سال همچون طفلی که پدر و مادرش را از دست داده باشد این گوشۀ تهران در حال گریه و ضجّه بود و کسی به دادش نمی رسید. رئیس جمهورهای و نمایندگان مجلس پیشین فقط گاهی برای اینکه صدای گریه های این طفل بیچاره را نشنوند، پستانکی در دهانش می گذاشتند و به قول معروف سرش شیره می مالیدند. امّا زمانی که مولای عزیز و محبوبمان، حضرت امام خامنه ای(مدّظلّه العالی) به این دیار سفر کردند این شهر توانست قد علم کند و خودی نشان دهد. امّا هیچ کس همّت نکرد دستش را بگیرد و راه رفتن یادش دهد. تا اینکه رئیس جمهور محبوبمان، دکتر احمدی نژاد آمد و البتّه هیچ وعده ای مبنی بر استان کردن این شهرستان نداد، ولی وعدۀ دیگران را عملی کرد و به دنبال رهنمون های رهبر عظیم الشّأن ایران اسلامی، دست این طفل نوپا را گرفت و راه رفتن که چه عرض کنم، دویدن را یادش داد.

رئیس جمهور محبوب، به خاطر تمام زحماتی که برای استان البرز کشیدید و می کشید و به خاطر دلسوزیهایتان از شما صمیمانه تشکّر و قدردانی می کنیم. امیدوارم همانطور که نمایندۀ محترم ولی فقیه در شهر کرج، حجّةالاسلام و المسلمین جناب آقای کازرونی فرمودند این استان به برکت وجود شما روز به روز پیشرفت کند و بتواند جایگاه واقعی خود را پیدا کند.

و البتّه نادیده نباید گرفت و فراموش نباید کرد زحمات و تلاشهای صادقانۀ سرکار خانم آجرلو و جناب آقای اکبریان، نمایندگان محترم مردم کرج را در مجلس. خسته نباشید.

از خداوند متعال درخواست می کنم که این رئیس جمهور زحمتکش و خدوم را همواره پیرو امر رهبر قرار داده و در کارهایش موفّق بگرداند.

ارسال شده توسط رمضانپور در ساعت 10:46 ب.ظ | نظرات()
عاشورایی باشیم و پیرو حسین(علیه السّلام)
دوشنبه 22 آذر 1389

بسم ربّ الشّهداء و الصّدّیقین

 

 

حسین، حسین است!

روز عرفه، شخصی آمد و گفت شنیدم امام حسین حجّش را نصفه رها کرد و به سمت کوفه حرکت کرد. درست است که کوفیان از امام حسین دعوت کردند و نامه نوشتند، ولی یعنی امام حسین نمی توانست دو روز دیگر تحمّل کند و دیرتر برود؟ اصلاً برای چه چنین کاری کرد و برای چه حجّ را که یک فریضۀ واجب است رها کرد و ...؟

از این دست سؤالات بسیار خوانده و شنیدم. بسیاری از آن توسّط عدّه ای در وبلاگم گذاشته شده بود.

کاش به جای اینکه بنشینید و به فضل و ایمان خود اعتماد کنید و خود را عالمی بی اشتباه و خطا بدانید و کار یک امام معصوم که هر چه انجام داده فرمان الهی بوده و گناه و حتّی اشتباهی مرتکب نشده است زیر سؤال ببرید، کمی به مطالعه و تفکّر عمیق و دقیق می پرداختید!

 

توجیه عقلی و واقعی:

حضرت امام حسین(علیه السّلام) در روز عرفه، مجبور به ترک مکّه و نصفه رها کردن حج شدند. دلیل این امر این بود که امام متوجّه شده بودند که یزید(لعنةالله علیه) تعدادی تروریست را مأمور کشتن ایشان کرده است. حال ببینید اگر مولایمان حضرت امام حسین(علیه السّلام) در مکّه و در حین اعمال حج به شهادت می رسیدند نتیجه اش چه می شد:

1ـ همانطور که می دانید حجّ واجب در ماه ذی الحجّه انجام می شود و باز همانطور که می دانید این ماه، یکی از ماه های حرام است. حضرت امام حسین(علیه السّلام) از مکّه خارج شدند تا حریم امن الهی در ماه حرام به خون ایشان رنگین نشود.

2ـ دلیل دیگر این امر این بود که اگر ایشان در مکّه به شهادت می رسیدند، نتیجه ای در بر نداشت و مرگ ایشان بیهوده بود و هیچ ثمری نداشت و امامی که حتّی ثانیه ای بیهوده زندگی نکرد، چه طور می تواند مرگ بیهوده ای داشته باشد؟

3ـ جایی که فریضۀ واجب تری همچون جهاد و مبارزه با مشرکین و کسانی که در دین خدا بدعت گذاشته اند باشد، فریضۀ واجب دیگری چون حج ساقط می شود. چرا که اگر در دین خدا بدعت گذاشته شود و به بیراهه برود، دیگر حجّی باقی نمی ماند! به همین دلیل حتّی در هشت سال دفاع مقدّس هم بودند بسیاری از رزمندگان دلیر اسلام که حج بر آنها واجب شده بود ولی به خاطر اوجب واجبات که همان دفاع از دین اسلام و شرف و عزّت و خاک و ناموسشان به جبهه های حق علیه باطل شتافتند.

 

توجیه انتزاعی و نظر خودم(!):

چه کسی می گوید حضرت امام حسین(علیه السّلام) حج را نیمه رها کرد؟! مگر نه اینکه بعد از عرفات، اعمالی همچون وقوف در مشعر و منا و رمی جمرات و قربانی کردن و طواف نسا است؟ و باز مگر نه اینکه حاجی به عرفات می رود تا نسبت به خدا معرفت پیدا کند، مشعر می رود تا شعور عبادت خدا را به دست آورد، در منا تمام هواهای نفسانی را سر می برد، در رمی جمرات نماد شیطان را سنگ می زند، در راه خدا یک گوشفند یا گاو یا شتر یا... را قربانی می کند و در نهایت دور خانۀ خدا طواف انجام می دهد؟ و آیا غیر از این است که حضرت امام حسین(علیه السّلام) خودش سراپا معرفت و شعور در شناخت ذات لایتنهایی باریتعالی بود و هوای نفسانی نداشت که بخواهد سر ببرد و به جای سنگ زدن به نماد شیطان، شیطان واقعی و مجسّم را رسوا ساخت و به جای یک قربانی، تمام خانواده اش، فرزندان و برادران و یاران و عزیزانش را قربانی راه خدا کرد و در نهایت به جای آنکه همچون پروانه دور خانۀ خدا بچرخد، دور خدای خانه چرخید؟ آیا این حج نبود که حضرت امام حسین(علیه السّلام) انجام دادند؟ حاجی ها همگی کارهای نمادین انجام می دهند و مولایمان حسین(علیه السّلام) به حقیقت اعمال حج را انجام دادند.

 

قوّۀ قضایی، بصیرت/ از شهدا خجالت

 

فکر نمی کردم قوّۀ قضاییه اینقدر بی بصیرت و بی عقل باشد که رسالت خود را به همین راحتی فراموش کند. بعد از گذشت بیش از یک سال از فتنه و شورش علیه نظام مقدّس جمهوری اسلامی و شخص ولایت فقیه و آشوب در عاشورای حسینی، فتنه گران خداجو و قاتلان بسیجیان پیرو ولایت هنوز راست راست می چرخند و علیه نظام و حتّی علیه مذهب و مکتب عزیزمان بیانیه می دهند و سرخوش زندگی می کنند، آن وقت سربازان و بسیجیان ولی امر مسلمین جهان، اجازۀ گفتن سخنی ندارند. خدا رحمت کند شهید آوینی را. دیگر لازم به گفتن جملۀ ایشان نیست که مسلّماً ملکۀ ذهن همه شده است. کجا هستند آن کور و کر شده هایی که می گویند در دولت دکتر احمدی نژاد بسیجیان آزادانه کار می کنند و بقیه در خفقان زندگی می کنند و اجازۀ کوچکترین اعتراض و سخنی ندارند؟ ببینید، شما که ماشاءالله هر غلطی خواستید کردید و کسی از مسئولان دستگاه قضایی به شما حتّی نگفت بالای چشمتان ابروست، امّا همین بسیجیان که به قول شما آزادانه کار می کنند و حرف می زنند، هر بار که حرفی زندند، یا به طریقی دهانشان را بستند، یا اجازه ندادند صدایشان به گوش کسی برسد و یا سایتشان را بستند. امّا کور خوانده اید. به قول شهید والامقام، محمّد جواد تندگویان:«این انقلاب همین یک سنگر را که ندارد. این سنگر نشد و نگذاشتند کار کنیم، یک سنگر دیگر. مهم اصل کاری است که ما می خواهیم انجام بدهیم. حالا چه فرقی می کند که کجا باشد؟» بله. ما همین یک سنگر را نداریم. سایتها و وبلاگهای ما را ببندید، در جای دیگری از این میراث ارزشمند و گرانبهای حضرت امام خمینی(رحمةالله علیه) و رهبر عظیم الشّأن و عزیزمان حضرت امام خامنه ای(مدّظلّه العالی) دفاع خواهیم کرد و اجازه نخواهیم داد «این انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد». ما پیرو مولایمان حسینیم و از عزاداری اماممان فقط بر سر و سینه زدن و اشک ریختن نیاموخیتم. ما از حضرت امام حسین(علیه السّلام) یاد گرفتیم:«اگر دین نداریم، لااقل آزاده باشیم.» ما «تا آخرین نفس و تا آخرین قطرۀ خونمان» پای این انقلاب و این رهبر فرزانه ایستاده ایم. ما مولایمان را تنها نخواهیم گذاشت چون:

ارسال شده توسط رمضانپور در ساعت 02:52 ب.ظ | نظرات()
سوز تیتراژ پایانی سریال مختارنامه!
دوشنبه 15 آذر 1389

بسم ربّ الشّهداء و الصّدّیقین

     چند روز پیش شاهد دسته گل جدید صدا و سیما و جناب ضرغامی بودیم. دسته گلی که نتیجه اش را ان شاءالله در آینده ای نه چندان دور خواهیم دید. این روزها سریال مختارنامه، بعد از سریال یوسف پیامبر به یکی از پر بیننده ترین سریال های تلویزیون بدل شده و در تیتراژ پایانی این سریال، خانمی تک خوانی می کند. جناب ضرغامی لطف کرده، محبّت فرمودند از این خانم به خاطر صدای خوش و خواندن زیبا قدردانی کردند!!! در صحبتهایی که بین ایشان و آن خانم ردّ و بدل شد به چند نکته اشاره شد که در ذیل به آنها می پردازم:

1ـ در ابتدا به این نکته اشاره شد که تیتراژ پایانی این سریال که با نوای لالایی اصغر است ما را به یاد ظهر عاشورا می اندازد و لحظۀ به شهادت رسیدن طفل شش ماهۀ حضرت امام حسین(علیه السّلام) را برایمان تداعی می کند! سپس در ادامه این خانم در حضور جناب ضرغامی به خواندن این لالایی پرداختند که به احتمال زیاد همۀ شما شاهد بودید. دقّت کرده باشید در این لالایی کلمه های دیگری از جمله بخواب اصغر چرا بی خوابی؟ چرا بی تابی و ... شنیده می شد. در حالی که در تیتراژ پایانی چیزی جز لالای لای لای نمی شنویم!

2ـ در این گفتگو اشاره شد به اینکه این خانم صدای سوزناکی دارند و این آهنگ را سوزناک کردند و ملّت شریف ایران با شنیدن این نوا آن هم پس از پایان سریالی چون مختارنامه بی اختیار در غم شهادت امام حسین(علیه السّلام) اشک می ریزند!!! یاللعجب! این دیگر از آن حرفها بود. اوّل اینکه به جمیع ملّت ایران نسبت دادند و دوم آنکه دستی دستی اشک ما را درآوردند! (متأسّفانه من این آهنگ را ندارم. اگر کسی دارد لطفاً آپلود کرده و آدرسش را برایم بفرستد تا برای دانلود بگذارم! یا اصلاً بهتر این است که بعد از خواندن این مطلب، جمعه شب به این آهنگ توجّه کنید!) امّا اگر توجّه کرده باشید در تیتراژ پایانی این سریال صدای این خانم نه تنها سوز و اشک ندارد، بلکه گویا کمی تا قسمتی شاد است. من همیشه این تیتراژ را تا انتها دنبال نمی کردم. امّا بعد از دیدن این مصاحبه تا پایان دیدم. گفتم شاید این سوز و گدازی که جناب ضرغامی به آن اشاره کردند در آخرای این نواست!!! امّا هر چه جلوتر رفت خبری از سوز و گداز و اشک نبود. اتّفاقاً آن شب جماعتی در رده های سنّی بین هشت تا شصت سال و میزان تحصیلات از بی سواد تا فوق لیسانس برای مهمانی به خانۀ ما تشریف آورده بودند. پس از اتمام این سریال و پخش تیتراژ پایانی، یک نفر گفت:«عجب آهنگ دیشدام دارامی داره!!!» و دیگران تأیید کردند. معمولاً می گویند قدیمی ترها سریعتر اشکشان درمی آید و فقط کافیست بگویی کربلا و ... تا برایت روضه بخوانند و های های اشک بریزند. امّا با پخش این آهنگ، پیرترهای جمع گفتند:«ای بابا، این که باز لالای لایش شروع شد!» امّا گذشته از این حرفها، موسیقی ریتمیک و نسبتاً شادی که زیر کلام این به اصطلاح لالایی علی اصغر گذاشته اند، نه تنها از حزن و اندوهی که جناب ضرغامی فرمودند کم کرده، بلکه شادی آور نیز هست. مخصوصاً که در این تیتراژ ما فقط لالای لای لای می شنویم و ادامۀ لالایی وجود ندارد.

3ـ جناب ضرغامی از خواندن این خانم محترم! تشکّر و قدردانی کردند!!!(دورۀ آخرالزّمان که می گویند همین است ها!!!) ببخشید، از کی تا حالا تک خوانی یک زن در اسلام و شیعه مجاز شده که قابل تقدیر و تشکّر هم باشد؟ یک خانم اگر بخواهد در جمعی قرآن بخواند و در آن جمع حتّی یک مرد خیلی پیر و فرتوت نشسته باشد، می گویند یا نخواند و اجازه دهد یک آقا قرآن بخواند و یا با صوت نخواند. بلکه خیلی ساده قرآن را قرائت کند(که خوب البتّه درست است.) حالا چه شده که یه خانم می تواند در رسانۀ ملّی تک خوانی کند و با صدای زیبا! همگان را به وجد آورد؟!  چرا من مثال قرآن خواندن را آوردم؟ برای اینکه بعضی ممکن است بگویند درست است که یک زن تک خوانی کرده، ولی محتوای چیزی که خوانده نوحه و زاری است و ... از این دست توجیهات! حالا من می خواهم بگویم بر فرض که گفتۀ ایشان درست و صدای این خانم حزن انگیز باشد. اگر محتوای چیزی که یک زن می خواند می تواند اصل کار که همان ممنوعیت خواندن یک زن است توجیه کند، پس در این صورت یک زن می تواند در جمع مردان با صوت قرآن بخواند. آیا محتوایی بالاتر و بهتر از قرآن وجود دارد؟

در نهایت باید به عرض برسانم که به نظر می رسد قرار است تک خوانی زن ها هم از این به بعد مشروع شود. مسلّماً برای شروع این کار غیر شرعی و غیر اخلاقی که عمری همگان را از آن منع کردیم، به یک باره نمی آیند ترانه پخش کنند. اوّل با یه لالای لای لای شروع می شود و بعد به این لالای لای لای چهار تا کلمۀ دیگر اضافه می شود و بگیر و برو تا آخر که می شود نظریۀ استاد درختیان که می گویند صدای زن در ترانه مثل صدای تار و نمی دانم چه کوفتی است در موسیقی و وجود این صدا در ترانه لازم و ضروری(!) است.

جناب آقای مهندس ضرغامی، دسته گلهایی که شما دارید به آب می دهید روز به روز زیاد و زیادتر می شود و کم کم دارد تبدیل به گلستان می شود. البتّه گلستانی که گلهایش کاکتوس و خرزهره هستند. حواستان را جمع کنید!

پس نوشت: در روز عرفه شخصی از من سؤال کرد:«حکایت دعای عرفه چیست؟ چرا این دعا اینقدر مهم است؟ شنیدم امام حسین حجّش را نیمه تمام گذاشت. چرا این کار را کرد؟ و...» و از این دست سؤالات که از روز عرفه به بعد زیاد شنیدم و خواندم. امروز تصمیم داشتم جواب این سؤالات را بدهم که این مسئلۀ تیتراژ پایانی مختارنامه پیش آمد. ان شاءالله اگر عمری باقی بود تا آخر این هفته خواهم نوشت و روی وبلاگ قرار خواهم داد.

امشب شب اوّل محرّم است. از همین الآن می توان شنید صدای ناله های رقیّه بنت الحسین و می توان حس کرد غربت اهل بیت پیامبر(صلوات الله علیه) را. آن زمان که دلتان شکست و قطره اشکی ریختید، فراموش نکنید بندۀ خاطی و حقیر خدا را که بسیار محتاج دعایم.

ارسال شده توسط رمضانپور در ساعت 10:39 ق.ظ | نظرات()
السّلام علیک یا اباعبدالله الحسین
شنبه 13 آذر 1389

بسم ربّ الشّهداء و الصّدّیقین

 

اربــاب صــــدای قدمـــــت می آید

 

هنـــــگامـــۀ اوج ماتمـــت می آید

 

ما در تب داغ و غم تو می سوزیم

 

چند روز دگـــر عاشــورایت می آید

 

تصمیم داشتم برای هر روز ماه محرّم مطلبی بنویسم. امّا حقیقتاً کم آوردم. من کجا و نوشتن از کربلا و عاشورا کجا؟ امّا با اجازه از ساحت مقدّس بی بی دو عالم، حضرت زهرا(سلام الله علیها) و حضرت امام حسین و حضرت ابوالفضل و حضرت زینب کبری و ...(علیهم السّلام) جسارت می کنم و گاهی چیزی می نویسم. می دانم قلم من یارای نوشتن از این بزرگواران و از این حادثۀ عظیم نیست، امّا ایشان به بزرگواری خوشان مرا خواهند بخشید و ان شاءالله با دعای شما خوبان نظری به قلم حقیر خواهند کرد و ان شاءالله عنایتی.

التماس دعا

ارسال شده توسط رمضانپور در ساعت 10:19 ب.ظ | نظرات()
گفتگوی دو ماه
سه شنبه 9 آذر 1389

بسم ربّ الشّهداء و الصّدّیقین

 

این شعر حضرت امام خمینی(رحمةالله علیه) را صد در صد همه خوانده اید. بار دیگر هم بخوانید:

 

من به خال لبـت ای دوست گرفتار شدم

چشــم بیــمار تو را دیــدم و بیـمار شدم

فارغ از خود شــدم و کوس اناالحق بزدم

همچــو منــصور خریــدار ســر دار شـدم

غم دلــدار فکنــده ست به جانم شـرری

که به جــان آمــدم و شهــرۀ بـازار شدم

در میــخانه گشــاییــد برویـم شـب و روز

که من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم

جامۀ زهــد و ریــا کنــدم و بر تــن کــردم

خرقــۀ پیــر خـــرابـاتی و هشیــار شــدم

واعـــظ شهـــر که از پنـــد خـود آزارم داد

از دم رنــد می آلـــوده مـــــددکار شــدم

بگـــذارید کــه از بتـــــکده یــادی بکنـــم

من که با دســت بت میکــده بیدار شدم

 

و امّا مولای محبوب و عزیزم، حضرت امام خامنه ای(مدّظلّه العالی) در جواب این شعر فرموده اند:

 

تو کــه خود خال لبــی از چه گرفتــار شدی

تو طبیـــب همه ای از چه تو بیــمار شــدی

تو که فـارغ شده بودی ز همـه کـون و مکان

دار منــصور بریـــدی همــه تـــن دار شــدی

عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر

ای که در قــول و عمـل شهـــرۀ بازار شدی

مســجد و مدرســه را روح و روان بخشیدی

وه که بر مسجـــدیان نقطـــۀ پرگــار شــدی

خرقـــۀ پیـــر خراباتـــی مـا سیـــرۀ تــوست

امّـــت از گفتـــه دربــار تو هشیـــار شـــدی

واعـــظ شهــــر همه عمـــر بــزد لاف منــی

دم عیســـی مسیـــح از تــو دیــدار شــدی

یادی از مـــا بنـــما ای شــده آســوده ز غم

ببریــدی ز همــه خلق و به خلـق یار شـدی

 

دیگر چه بگویم؟ همه چیز آشکار است. صحبتهای دو عاشق. عاشق و مجذوب ذات احدیت. چقدر شنیدنیست حدیث شیدایی.

ضمناً قابل توجّه آنها که با امام بودند در نجف و ترکیه و هواپیما و پلّۀ اوّل و دوم و کوفت و زهرمار...! شما اگر با امام بودید، مولای عزیز ما، خامنه ای قهرمان با امام هستند.

ارسال شده توسط رمضانپور در ساعت 10:45 ق.ظ | نظرات()

تعداد كل صفحات:4   1 2 3 4